تبليغاتX
پناه ابدی

پناه ابدی

پناه بی پناهان, پناهم ده که در بی پناهی, تنهاترینم...

و اما...تمام شد...

 

قایقی خواهم ساخت،              خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاک غریب

                                       که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی          و دل از آرزو ی مروارید               همچنان خواهم راند.

نه به آبی ها دل خواهم بست                        

نه به دریا پریانی که سر از آب به در می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

                            می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

                 همچنان خواهم راند.

همچنان خواهم خواند:

"دور باید شد ،دور.          

 مرد آن شهر اساطیر نداشت.           زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.

                     هیچ آیینه  ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد.

چاله آبی حتی،مشعلی راننمود.

                                                    دور باید شد، دور!

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست."

                                    همچنان خواهم خواند.

                                               همچنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.

                    بام ها جای کبوتر هایی است،که به فواره ی هوش بشری می نگرند.

                         دست هر کودک ده ساله ی شهر ، شاخه ی معرفتی است.

                                    مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

                                                               که به یک شعله به یک خواب لطیف.

خاک، موسیقی احساس تو را می شنود

                                                و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است.

                                                     شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است!

قایقی باید ساخت.

                                         

سلام به همه...همه ی کسانی که مرا به یاد دارند و کسانی که فراموشم کردند...

خب!...دیگر باید رفت...

قایق ما ساخته شده...دیگر رهساریم!!! این شعرو خیلی دوست دارم...تقدیم به شما...

می دونم وبلاگ نویس خوبی نبودم ، به دلیل مشکلاتی که داشتم نتونستم خوب باشم...

با اینکه هنوز حرف های ناگفته ی زیادی دارم...یعنی تا الان چیزی نگفتم...چیزایی رو که می خواستم.

اما...بگذار این حرف ها در دل باقی بمانند!!!

وقتی که شروع کردم می خواستم تا آخر ادامه بدم و قصد رها کردن وبلاگ رو نداشتم...

اما نشد...همین روز سال ۸۶ اومدم و حالا در همین روز سال ۸۹ می رم...

بگذریم...

این وبلاگ رو در سخت ترین شرایط زندگی نوشتم...دلتنگ ترین روزها و شب هایی که گذشتند...

راستش دیگه باید برم...باید دوباره شروع کنم...باید کار نیمه تمومم رو ادامه بدم...که همه زندگیم

رو شامل می شه...باید برم و حرف خودم رو بزنم...البته اگه زنده باشم...

کار اومدن به این دنیا رو با تموم احساسم ثبت کنم...و انسان بودن رو یاد بگیرم...

دلم واسه یه لحظه به اندازه ی یه دنیا گرفت...

پناه ابدی در اعماق قلبم جای می گیره...و تا ابد با سکوتش،همه ی شما رو به یاد داره...

از همه ی شما ممنون...متشکرم که این وبلاگ رو همراهی کردین...من آرام در کنار شما هستم...شما مرا نخواهید دید اما من به دیدار شما می آیم...!!!                          

عاشقانه به شما سر می زنم..اما بی نشون!!!...همتون واسم با ارزشید...

بی نهایت سپاسگذارم...و امیدوارم که مرا ببخشید...تا ابد به یاد شما هستم...

خدا را بندگی کنید...نمی دونم خدا واستون چه معنایی داره...اما می دونم هرکسی به شکلی،خدای خودش رو داره...

 مهربون باشید همیشه...!!!

 

حرف دل : آبجی لیلی دیگه دلتنگ نشو و با عشق زندگی کن،بی نظیر بودی،اولین نفر هم خودت بودی،یادم نمی ره،حالا بخند و منو ببخش...

مرا نخوانید: دوست من با یه دنیا آرزو ی خوب، تو رو به خدای خودم می سپرم ،ادامه بده،امیدوارم که شاد و راضی باشی،فراموشت نمی کنم،حالا بخند و منو ببخش...

پنجره ای رو به روشنایی: وقتی برگشتم دیگه نبودی، دلتنگ شدم..اما چه می شه کرد،هر جا هستی خوش و موفق باشی، بخند و منو ببخش...

هم نفس: خیلی وقته که نیستی،شاد و موفق و سر زنده باشی...نمی دونم، امیدوارم که به خواسته ی دلت برسی دوست من...بخند و منو ببخش...

دفتر عشق: آقا مهدی عزیز مثل همیشه محشر بنویس..و عاشقانه ها رو با عشق زمزمه کن...عالی هستی...ادمه بده...راستی می دونم که خودت عاشق بودی...حالا بخند و منو ببخش...

یاس کبود: ازت بی خبرم...هر جا هستی شاد زندگی کن...در عشق هم موفق باشی...خوشحالم از آشنایی...یادم می مونی...بخند دوست من و منو ببخش...

عمو سبزی فروش: عمو تو که خیلی وقته نیستی...خیلی خوب می نوشتی...موفق باشی،از زندگی هم راضی باشی...بخند و منو ببخش...

عشق کلمه ای بی انتهاست: من همش رفتم و اومدم...تو هم که دیگه کم اومدی...ولی ما فراموشت نمی کنیم...شاد باشی.. بخند و منو ببخش...

سفر ابدی: خوشحالم از آشنایی با شما...باز هم تسلیت می گم...و بازم می گم تو زندگی کن..شاد و موفق و راضی باشی...محکم بخند و منو ببخش...

نشسته به انتظاری سبز:خیلی خیلی ممنون از بودنت...خوشحالم می کردی همیشه...واست بهترین ها رو می خوام...ادامه بده...همیشه بخند و منو ببخش...

Singleeeee: خیلی مهربون و خوب بودی...واست سلامتی و امیدواری آرزو می کنم...هیچ وقت فراموش نمی شی دوست من...حالا بخند و منو ببخش...

""""""نمی دونم چرا رفتی...و نمی دونم چرا این طور...خیلی غمگینم چون دیر رسیدم...چرا دیگه وبلاگت باز نمی شه...ای کاش نمی رفتی...خیلی خیلی دلم گرفت...نمی دونم چی بگم...امیدوارم که برگردی...از این همه لطف تو ممنونم...تو هم واسه من همین طور هستی...همیشه واسم عزیز هستی...من که فراموشت نمی کنم...ولی خیلی ناراحت شدم که این طور رفتی...ای کاش می تونستم به وبلاگت بیام اما دیر شده...امیدوارم که بیای و این حرف هارو بخونی...اصلا نمی دونم چی بگم...ای کاش...

آرزو می کنم که به آرامش بزرگ برسی...و بدان فریاد های دلتنگت را خداوند می شنود...پس غمگین مباش و با عشق زندگی کن...هر چند که دلت شکسته و رنجور باشد...بدان خداوند می داند...

پس زندگی کن..."""""""

ورود بی جنبه ها ممنوع: جالب می نویسی...می دونم ما رو فراموش کردی...اما ما به یاد شما هستیم...خوش باشی...بخند و منو ببخش...

هر چه می خواهد دل تنگت بگو: دریا خانم ممنون از بودنت...خیلی خوب می نویسی..امیدوارم که شاد و موفق و با احساس باشی..بخند و منو ببخش...

حرفی نزن برو: زیاد نبودی اما همیشه دوست داشتنی می نوشتی..ادامه بده...از یادم نمی ری...موفق و سرحال باشی..همیشه بخند و منو ببخش...

پسر شجاع و آتیش پاره: دوست من همیشه شجاع باش...عشق رو ادامه بده...عالی هستی...شاد باشی...و راضی...بخند با عشق و منو ببخش...

امروز را زیبا زندگی کن: آره آبجی خانوم فیروزه جون زیبا زندگی کن...ما هم که رفتیم...خیلی خیلی پر انرژی بودی و هستی و همین جوری باش...منو ببخش...تازه با هم آشنا شدیم..کم بود ولی یه دنیا ارزش داشت...دلم تنگ می شه واست...خیلی مهربون و دوست داشتنی بودی.فراموش نمی کنم تو را...راستی یادت نره ما رو ها...دلتنگ شدیم اما دیگر باید رفت...واست آرزوهای هدف دار آرزو می کنم!!!با  آن که بد بودیم اما...اول بخند...حالا منو ببخش...

منتظرتم همیشه: نمی دونم از کی دلگیری که منتظرش نمی مونی.دیگه نبودی.خوب و با احساس و مهربون بودی...موفق و شاد باشی...بخند و منو ببخش...

اشعار شکیبا: خیلی خیلی زیبا شعر می گی مریم خانم.ادامه بده و خیلی محکم راهتو پیدا کن..خوب و شاد باشی...همیشه مهربونی کن...دلت هم نگیره هیچ وقت...حالا بخند و منو ببخش...

دست نوشته های یک دختر: خیلی زیبا و با احساس می نویسی...خوشحالم از آشنایی با تو...کم بود ولی فراموش نشدنی...ادامه بده دوست من...بخند و منو ببخش...

دختر پسرا: جالب و زیبا می نویسی...امیدوارم که موفق باشی...ادامه بده...بهترین ها برای تو..شاد و راضی باشی...حالا بخند و منو ببخش...

عشق بی پایان: خیلی زیبا و خوب می نویسی...نشد بیشتر با هم باشیم...امیدوارم که شاد و موفق باشی...ادامه بده...بخند و منو ببخش...

گل من شقایقه: خیلی دوست داشتنی هستند شعرات...خوشم اومد...ادامه بده...و به جایی که می خوای برسی...شاد باشی...حالا بخند و منو ببخش...

آسمان: آبی ترین آسمون رو واست آرزو می کنم...همین جوری ادامه بده...ممنون از بودنت...خوشحالم می کردی...موفق و مهربون باشی...بخند ومنو ببخش...

 وتمام کسانی که آمدند...سپاسگذار...همین حالا بخند و منو ببخش...!!!

 

و در آغاز زیباترین فصل...پناه ابدی در آرامش...تا ابد سکوت می کند...

خزان من تمام شد...!!!

 

در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود/ در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود/مي شود حتي براي ديدن پروانه ها/شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود/دست در دست پرنده بال دربال نسيم/ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود/كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود/هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود

 

خدانگهدار...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 23:55  توسط بنده ی خدا  | 

... با عشق ...!!! (((×)))

 

ای ساقی آرامم کن دیوانه ام رامم کن
من خسته ایامم ساقی تو آرامم کن
گمگشته ای در خویشم ساقی تو پیدایم کن
با ساغر شیدایی سرمست و شیدایم کن
در سینه پنهان کردم فریاد آوازم را
محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را
من مرغ خوش آواز این شهرم می دانم می دانی
کز رنج این خاموشی می گریم در خلوت پنهانی
از جان ما چه خواهی ای دست بیرحم زمانه
تا کی به تیر ناحق می گیری قلب ما نشانه
در سینه پنهان کردم فریاد آوازم را
محض خدا روزگار مشکن دگر سازم را
ای ساقی آرامم کن دیوانه ام رامم کن
من خسته ایامم ساقی تو آرامم کن
گمگشته ای در خویشم ساقی تو پیدایم کن
با ساغر شیدایی سرمست و شیدایم کن
سرمست و شیدایم کن...

                     

                                   

                              ((()))

 

من آرامم...ولی با خنده می گریم...نمی دانم چرا این گونه حیرانم....ولی با عشق می زیم...

 من آرامم...ولی در دل غمی دارم...نمی دانم چه ها  را باز گویم...ولی با عشق می گویم...

 من آرامم...ولی در جسم محبوسم...نمی دانم کجا را رهسپارم...ولی با عشق می گردم...

 من آرامم...ولی آشفته ی عشقم...نمی دانم چه کس را عاشقی ورزم...ولی با عشق می میرم...

 من آرامم...ولی با عشق می دانم که خواهم رفت...ولی با عشق آرامم...ولی با عشق...

من آرامم... !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 شهریور1389ساعت 14:40  توسط بنده ی خدا  | 

...زندگی من...((()))

 

 

                   بدان زندگی

                                 من هنوز از پا نیفتاده ام

                                                 !!!

این را هم بدان که تازه می خواهم زندگی کنم...

مرا ببخش که فقط از تو نالیده ام...

راستش را بخواهی نمی دانستم که چطور باید می زیستم...

خوب است که حالا می دانم :

" آن چیزی را که نمی دانستم هیچ وقت نخواهم دانست...! "

پس بگذار زندگی کنم تاخودم را بیابم...

بگذار زندگی کنم تا تو را دریابم...

و بگذار زندگی کنم تا فقط راه خودم را پیش بگیرم نه راهی که از آن کس

دیگر است...

می دانم که می توانم...

 

پس تو ای زندگی..ای یگانه صحنه ی بودن من...

با من آواز رهایی را فریاد کن...

 

زندگی می کنم تو را...ای زندگی!!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 23:49  توسط بنده ی خدا  | 

...با حس خوب بخون!!!...

 

در سوگ من جامه ی عـزا مپوشید،

بلکه در جامه ای سپید همراه با من شادمانی کنید.

از کوچ من با حسرت سخن مگویید،

بلکه چشمان خود را ببندید،

آن گاه مرا در همان لحظه و نیز برای همیشه

در کنار خویش خواهید دید،

مرا بر روی شاخه های نازک و پر برگ درختان بخوابانید،

سپس بردارید و بر دوش هاتان حمل کنید

و آرام و آهسته به جایی بکر و دست نخورده ببرید.

 

 

 

اگه غمگینی. بخند

اگه خندونی. قدرشو بدون

اگه دلگیری. ببخش

اگه خسته ای. بازم صبر کن

اگه نا امیدی. بالا رو نگاه کن

و اگه...

نمی دونم هر چی که هست به حرمت لحظه های قشنگت

همین حالا بخند...!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 6 شهریور1389ساعت 23:55  توسط بنده ی خدا  | 

برای آنکه او بداند...((()))

 

فقط تو گوش کن...

تو همان او هستی که می خواهم بدانی...

آری تو...!

می دانم که انتظارت را تا به حال با تمام خودم منتظر نبوده ام...

راستش خودت بهتر می دانی که از آخر هم اول نیستم...

و خودت می دانی که نوای تو را خیلی بی صدا زمزمه کرده ام...

می دانی که چه قدر به یادت نبوده ام...

می دانی که من برایت کاری نکرده ام...

و می دانی که تردیدهایم مرا دیر به یقین رسانده اند...

یقینی که یقین دارم هنوز وجود ندارد!...

اما با همه ی این ها می خواهم یک چیز را بدانی:

من هیچ هم، نیستم...گذشته ی سرشاری هم، ندارم... بنده ی بی گناهی هم ، نبوده ام...

راستش از منتظران هم، نبوده ام...هیچ حقیقتی را هم، نمی دانم...

 

اما می دانم که:

هیچ گاه به دروغ تو را ادعا نکرده ام...هیچ گاه به دروغ از تو کمک نخواسته ام...

و هیچ گاه به دروغ آمدنت را نخواسته ام...

گذشته ای پر از شکست های بی شمار دارم...گناهان بزرگی هم در افسوس ندامت دارم...

تنی زخم خورده ازنا کامی های روزگار دارم...روحی خسته از نگاه های پر طعنه ی

آدمیان دارم...قلبی شکسته از لحظه های زندگی دارم...

و وقتی بودنت را شنیده ام چشمان خیسم را پنهان کرده ام،

تا نکند به خود اجازه داده باشم که با دستان خالیم منتظرت باشم...

از همه ی این ها که بگذریم می دانم یک چیز دارم:

عشقی در سینه دارم که اگر تو بخواهی تا ابد شیدایت می شود...

به من یاد بده که رسوایت شوم...و بخواه که در تنگنای راهم تو را بخوانم...

و بودنت را و شاید روزی آمدنت را فریاد بزنم...

                                                                                        آه که من...!!!

                             ..............................................................

 

روز دوباره آغاز شدنت مبارک باشد

 

خداوندا به آمدنش قسمت می دهم که:

من برایت کم بوده ام اما تو زیادی خودت را از من کم مکن...

مگذار آبرویم در تنهایی بر باد رود...مگذار...!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 20:36  توسط بنده ی خدا  | 

خدایم, تو که می دانی...((()))

 

خدایم...

می خواهم فریاد بکشم...

فریادی دلتنگ تر از همه ی دلتنگی هایم...

فریادی بلند تر از همه ی بی صدایی هایم...

فریادی خسته تر از همه ی نا توانی هایم...

 فریادی منتظر تر از همه ی آرزوهایم...

و فریادی عمیق تر از اندوه چشم هایم...

 

خدایم از همه ی پشیمانی هایم پشیمانم...

در تنهایی ، تنها مانده ام...

فقط اشک هایم ، مرا دیده اند...

خدایم من که جز حیرت چشمانم ، اندوخته ای ندارم...

منتظر کدام اشتیاق بمانم...

خدایم دستان خالیم را چه کنم...

چطور آن ها را برایت ارزانی کنم...

خدایم از دست خود دلگیرم...

که چرا روحم این چنین آزرده خاطر شد...

و کجا بود که هیچ گاه نخواست نگاه مرا پاسخ گوید... 

این هم می گذرد...

و فقط ،ای وای برمن... !

 

زندگی ، هنوز زنده است...

باشد...!

 

اما تنها خوشی قلبم این است که:

خدایم، تو که می دانی!

و همین برایم بس است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 1:12  توسط بنده ی خدا  |